شکل گیری عادت

مقاله ای که براتون آماده کردم در مورد شکل گیری عادت می باشد ولی ابتدا با مثالی از کبوتر آن را شروع می کنم.
شاید شما هم کبوتربازها را دیده باشید. این افراد عاشق کبوترانشان هستند و دوست دارند هرروز به تعداد آن‌ها بیفزایند.

میهمان یکی از این عزیزان بودم که به من گفت بیا بالا روی پشت بوم به کمکت نیاز دارم. دیدم کلی کبوتر روی بام نشسته و به من اشاره کرد که کبوترِ رو بگیر. من هم فیگور آدم‌هایی که رو هوا پشه رو نعل می‌کنند را گرفتم و گفتم کاری ندارد. پریدم یکی‌شان را گرفتم. به من گفت این‌که کبوتر خودم است، ولش کن آن یکی را بگیر. وقتی رفتم سمتش فوراً پرید و چند متر آن‌طرف‌تر نشست. این بار، باحوصله بیشتری رفتم سمتش و گرفتمش. وقتی‌که گرفتمش خیلی در دستانم آرام بود. انگار به آدم‌ها عادت داشت.

KABOOTAR

کبوتر جلد

دوست ما گفت بیا بال‌هاشو نگه‌دار میخوام پرش رو بکشم. برام جالب و  همچنین دردآور بود. گفتم چرا پرهاش را می کشی؟ گفت پرهاش درمی‌آید و کبوتر جلد می‌شود؛ یعنی به اینجا عادت می‌کند و جای دیگری نمی‌رود.
این “عادت می‌کند” خیلی ذهنم را درگیر کرد. برای اینکه به یک جای جدید عادت کند پرهایش را می‌کنند.

سربازی

این داستان در سربازی برای آقاپسرها هم اتفاق می‌افتد. موهایش را می‌زنند و نمی‌گذارند به خانه برگردد. درواقع دارند او را به محیطی جدید عادت می‌دهند تا رشد کردن را یاد بگیرد. او را برای روزهای سخت‌تر آماده می‌کنند. او را برای رویارویی حتی با دشمن آماده می‌کنند که بدون ترس جلوی او حاضر شود و از میهنش، خانواده‌اش و خودش دفاع کند.
تغییر از مرگ هم سخت‌تر است و دلیلش این است که تغییر یعنی مرگ عادت‌های گذشته و این کار سختی است. چه خوب است که عادت کنیم به تغییر.
مغز ما از سه قسمت تشکیل‌شده. نیم‌کره چپ و نیم‌کره راست که منطقی و احساسی نامیده می‌شود و مخچه که مغز ابتدایی نامش را گذاشته‌اند. کار مخچه انجام کارهای روزانه و وظیفه اصلی آن زنده نگه‌داشتن شماست.
زمانی که شما می‌خواهید رانندگی یاد بگیرید لذتش در نیمکره راست است و کنترل ماشین با نیمکره چپ صورت می‌گیرد. ابتدا شما خیلی مراقبید که اتفاق بدی نیفتد. بعد از چند ماه شما پشت فرمان مشغول تلفن حرف زدن هستید که می‌بینید بدون آنکه متوجه بشوید رسیده‌اید به جلوی درب منزلتان.
من همیشه می‌گویم اتومبیل من خودرو است؛ یعنی خودش می‌داند کدام مسیر درست است و بدون اینکه من متوجه شوم می‌بینم رسیده‌ام. درواقع این مغز ابتدایی من است که رانندگی و مسیر منزل برایش یک عادت شده است و این را از روی مغز منطقی من برداشته است که کار هایی که به پردازش بیشتری دارد را انجام دهد.
حال اگر ماشین ما دنده‌ای است و بخواهیم پشت فرمان ماشین دنده‌اتومات بنشینیم مغز ما قاتى می‌کند و پدال‌ها را اشتباه فشار می‌دهیم. خوب دلیلش واضح است تغییری صورت گرفته و تغییر سخت است و درد دارد.
همان‌طور که گفتیم کار مخچه زنده نگه‌داشتن شماست و تغییر همچون مرگ است. “مرگ عادت‌ها” شما بایستی عادت جدیدی بیاموزید و پذیرش این مرگ سخت است.
انسان‌های موفق همیشه در حال آموزش هستند و تغییر بخشی از زندگی آن‌هاست. تمام حس‌های آن‌ها آماده تغییر است. حس‌هایشان مانند یک شاخک هر تغییری را در اطراف حس می‌کند و فوراً به بدن دستور می‌دهد که زمان تغییر کردن است.
تغییر همیشه به سمت بالا یا موفقیت نیست. گاهی به سمت پایین هم هست. ولی انسان‌های موفق از هر تغییری برای رشدشان استفاده می‌کنند و از آن درس می‌گیرند.
تغییرات منفی را وقتی به دید یک تجربه مثبت نگاه کنیم می‌شود تغییر مثبت و مسیری می‌شود به سمت موفقیت‌های بزرگ‌تر که اسم را می‌گذارم رشد کردن.
زمانی که یک‌دانه می‌خواهد رشد کند ابتدا می‌رود به دل تاریکی و بعد به سمت روشنایی قد می‌کشد. اگر دانه از تاریکی و از این تغییر می‌ترسید چه اتفاقی برایش می‌افتاد؟
کتابی به شما معرفی می‌کنم درزمینهی تغییر که می‌تواند شمارا نسبت به تغییرات زندگی هوشیارتر کند و اگر قبلاً هم خوانده‌ای پیشنهاد می‌کنم مجدد بخوانید. به شما قول می‌دهم مطالبی می‌بینید که تا الآن ندیده بودید.
نام این کتاب هست: «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» نوشته اسپنسر جانسون
اگر سوال و یا نظری در مورد شکل گیری عادت داشتید، زیر همین مقاله بپرسید.

توسط |۱۳۹۸-۶-۲۶ ۱۱:۱۰:۰۷ +۰۰:۰۰شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۸|بهبود شخصی دسته بندی ها|برچسب ها: , , , , , |بدون ديدگاه

در باره نویسنده :

ثبت ديدگاه